ترمهترمه، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

ترمه دختر اصیل ایران زمین

تو خود اسرار نهانی .....تو خود باغ بهشتی

دُخی جون یکی از کارهای هوشمندانه ات در زمانی که توی دلم بودی این بود که بابات بعد از هر ظربه ای که ریتم و ضرباهنگ داشت به شکمم میزد ، تو دقیقا با همون ریتم جواب میدادی مثلا اگه میزد 1 - 2- 3 .... تاپ تو هم با پات یا شاید دستت یا اون سر کوچولوت میزدی جواب میدادی  : 1-2-3 و با مکث یکی محکم میکوبوندی به دیواره شکم من  که یعنی تاپ گاهی هم بابات آهنگی رو دست پا شکسته با ساز دهنی میزد که تو   خیلی عکس العمل نشون میدادی اما چیزی که همچنان داره ادامه پیدا میکنه ریتم زندگی هست که گاهی از دست در میره و گاهی نمیشه  ضرباهنگشو حفظ کرد ولی واقعا مهارت میخواد که اجازه ندی خیلی این قضیه طولانی بشه ...
28 فروردين 1390

مردها بدون زنها به کمال نمیرسند

ترمه  جونم   بابات میگه بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه رسیده که همه زن ها و کلا جماعت مونث موجود در دنیا   خداوند از ،  ازل راهشون را به بهشت باز کرده و این مردها هستند که برای رسیدن به بهشت باید تلاش کنند و خدا بهشون کلی وعده داده. و  کاملا موافق هست که خدا زن را برای کمال مرد آفریده.......... ( ولی من خودم هنوز حیرون اینم که بهشت و جهنم توی این دنیاست یا اون دنیا؟؟؟ ) حالا اینکه منو پدرت چقدر اطلاعات دینی و اجتماعیمون در این رابطه با  کمال زن و مرد ، کامل هست یا نه   و این نظریه را بارها و بارها در طول تاریخ افراد مختلفی به زبان آوردند را کار ندارم امامن همیشه ...
28 فروردين 1390

بوسیدن لُپ یار

دُخی جونم چند روز پیش تونستی منو باباتو ببوسی حالا وقتی بهت میگیم مارو ببوس عکس العمل نشون میدی . چه لذتی داری این ماچهای تو. حالا دارم میفهمم حس مامان و بابامو که همچنان در حال التماس کردن یک دونه ماچ من هستن و منم مثل همیشه از این کار بدم مباد.بابام که همیشه لپم رو چنان مکشید و میبوسید که کلی دلخورم میکرد و مامانم هم همیشه به بابام میگفت اذیتش نکن بذار خودش بیاد جلو داوطلب بشه که لپشو بیاره جلو ..............و من که همیشه همه ماچهارو از روی لُپم پاک میکردم. راست میگن که وقتی خودت بچه دار بشی خیلی  از حسهای پدر و مادرت رو میفهمی ...
28 فروردين 1390

دُخی جون خیلی خانمی

با سه روز تاخیر برات تولد گرفتیم ۲ روز خونه مامان و بابا بزرگت بودی تا من به کارها برسم . چه عشقی میکنی با خاله لاله و چه حالی میبری که خاله غزاله باهات اینقدر بازی میکنه و سربه سرت میزاره.   دُخی جون خیلی خانمی چون برای تولدت نهایت همکاری را با ما داشتی ، و باآرامشی که داشتی تا آخر مجلس همه چیز از طرف تو خوب پیش رفت. اینقدر با فیگور نشستی تا همه باهات عکس بگیرن..مهمونها با تعجب نگاهت میکردن و تشویق رو هم فراموش نمیکردن.... سالیان طولانی این جشن  در همچین روزی برقرار باشه با دوستهای خوبی که داریم  و برای تو دختر بهترین خاطرات رو داشته باشه  آمین  روز تولدت که یکی از قشنگترین روزهای ز...
19 فروردين 1390

تولدشون مبارک

از این بهتر نمیشد سیزده را بدر کرد کل خانواده ما رفتیم در جایی حوش آب و هوا سیزده و تولد مامانم و خاله مریمتو بدر کردیم دُخی جون یادت باشه سیزده فروردین را که تولد این عزیزهاست همیشه با سلامت و آرامش کامل سالهای سال باهاشون این روز را جشن بگیریم آمین ...
13 فروردين 1390

15 فروردین سالهای سال تابینهایت تکرار میشود

دخی جون پارسال اینموقع واقعا دل تو دلم نبود که چند روز دیگه تورو میبینم ...جدا تحملم تموم شده بود ...دیگه نمیتونستم تحمل کنم دوری تو رو ...وای که چقدر توی دلم تکون میخوردی،همین روزها بود وقتی روی صندلی نشسته بودم چنان لگدی زدی که جابه جایی شدیدی روی صندلی توسط تو ومن ایجاد شد .عجب شتابی داشتی بچه کلا زورت خیلی زیاد بود و همچنان هست فسقلٍ بچه ، چه ها که نمیکردی تو دل من....خلا صه وقت بیمارستان هم گرفتیم که در لحظات آخر اون رو هم عوض کردیم چون خود دکتر گفت بیمارستان کوچیکه خیلی بهتراز اون بیمارستان پُر دمودستگاه هست و واقعا هم همینطور بود. من میخواستم لحظه به دنیا اومدنت ور ببینم که به طور طبیعی نشد و بیحسی نخاعی کردم. تیم جراحی ...
13 فروردين 1390

سُنت

دُخی جونم مدت زیادی هست که به این فکر میکنم  که لازم هست بالاخره یک روزی گوشت سوراخ بشه ؟ چند روز پیش به بابات گفتم حس بدی نسبت به این کار پیدا کردم. با اینکه از خودم گرفته تا خیلی از جماعت مونث دوروبرم همه گوششون سوراخ هست اما دلم نمیخواد این کارو برای ترمه انجام بدم اصلا نمیدونم چرا ذهنم روی این قضیه گیر کرده .....فکر میکنم که بر میگردم به عصر برده داری .......فکرشو نمیکردم اگه پای بچه ام به میون بیاد اونم اگه دختر باشه خیلی چیزها برای من جدی میشه و حساسیتم  به جا یا نا به جا میره بالا ! ! اینم میدونم اگرچه به ظاهر دوران برده داری تموم شده اما  هنوز خیلی ها هستن که با خیلی چیزه...
11 فروردين 1390

هفتمین روز فروردین را یادت باشه

    سلام دُخی جون میدونی هفتم فروردین چه روزی هست؟ 1_سالگرد ازدواج مامان و بابای من و 2_سالروز تولد سام پسر خاله مریم تو (مریم دختر خاله من هست)که فقط 8 روز از توبزرگتره..........سلام یادت نره     شما دو تا فسقلی قبل از اینکهتو دل مامانهاتون بیان به خواب من اومدین دیدم که در جمع خانوداگی مون دو تا بچه هستن که خاله من و مامانم دارن بهشون غذا میدن.فرداش خواب رو که برای مامانم تعریف کردم خودم تعبیر کردم که حتما مریم دوقلو بچه دار میشه یا واقعا دو تا بچه به  فامیل اضافه میشوند..... و کمتر از 2 ماه جواب آزمایش بارداری من و مریم مثبت شد در کمال نا باوری باردار بود...
8 فروردين 1390

شش روز بعد از تحویل سال نود

دُخی جونم چند روز بیشتر  به تولد یک سالگیت نمونده خدارا شکر که همه چیز خیلی خیلی خوب و عالی سپری شد حتما همه روزهای عمرت همینطوره وقتی سر تو حامله بودم هم همه چیز عالی بود . از مامان بزرگ و بابا بزرگت بگیر تا خاله ها و بابات برام سنگ تموم گذاشتن. و البته از همه مهمتر نظر خدا و بزرگان هم بود که اگر غیر از این میشد ، منکه اصلا  نمیتونستم با خیال راحت نُه ماه را طی کنم و لان هم پشتم به دعای خیلی ها گرمه منو تو هم که  از اولش با هم خوب چفت شده بودیم...اولین بار که حسابی وول خوردی تو دلم وقتی بود که عروسک حسنک(شخصیت عروسکی حسنک و لوبیای سحر آمیز )رو توبغلم گرفته بودمو به یاد بچه گیم ...
8 فروردين 1390
1